باران،باز باران،شیشه پنجره را باران شست،از دل من اما چه کسی نقش ترا خواهد شست

سؤال مبهم تاریخ - هوای بارانی
سفارش تبلیغ
صبا
هوای بارانی

سؤال مبهم تاریخ

سه شنبه 89 آذر 16 ساعت 1:58 عصر

با اتکا به تمام ستارگان هم نتوانستم به این کوردلان خورشید نگاه تو را بفهمانم.

شاید برای رفتن هم حرفی داشته باشم....من باید برم اما برای اینها مجهول میمانم. برای تمام عالمان خودپرست سؤال  میشوم تا تمام تنهایی تاریخ تکرار من باشد،تکرار سؤال من....

نگاه های برگشته ی این جماعت چنان ستمی به آسمان کردند که فرشتگان  را احساس گناه درگرفت و سؤال مرا از خویش پرسیدند...آنها هم جواب مجهول این معادله ی نا متعادل را نیافتند....

از این به بعد تو رو به تمام اشکهای جاری و کوچه های غریب و نخلهای تنها میسپارم تا دیگر گناه این بیمار دلان را بهانه ای برای بخشش نباشد...اما نه.....

اما باز از خویش گذشتم و برای بخشش و بیداریشان خود را فدای یک سؤال بی جواب کردم....



  • آخرین برگ سفرنامه ی باران این است:که زمین چرکین است
  • به قلم : باران | تو هم یه مهربون باش


    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    .......
    سؤال مبهم تاریخ
    یک امتحان سخت
    باز باران
    خداحافظ دوستای خوبم
    [عناوین آرشیوشده]