باران،باز باران،شیشه پنجره را باران شست،از دل من اما چه کسی نقش ترا خواهد شست

مهر 88 - هوای بارانی
سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
هوای بارانی

تقدیم به بهانه ی زندگی ام

سه شنبه 88 مهر 14 ساعت 8:44 صبح

من فکر می کنم که کمی تغییر کرده ای و من هم همین کم را به تو میبخشم تا از قصه های افسانه ای خودت بیرون نیایی و به پروازت ادامه دهی

گاهی با تو بودن را دوست نداشته ام  اما همیشه از بی تو بودن رنج برده ام...
ای قصه ی زیبای زندگی مرا کنار خودت بنشان که همیشه خوب می نشانی آه های از دل برنیامده ام را.....

اگر برایت تفاوت داشته باشد از همین امروز برایت گل می آورم و تمام روزهایت را جشن می گیرم......اصلآ بخاطر هیچ هم که شده دوستت دارم بخاطر هیچ...

شاید یک روز بخاطر بیاوری که کسی اینجا در پشت آینه ی چشمهایت نفس میکشد و آنقدر آنجا سرد است که تمام نگاهت را کدر می کند....
می دانی دوستت دارم بخاطر.........
نه عزیزم .......میترسم روزی بیاید که مجبور شوم برای دوست داشتنت دلیل بیاورم



  • آخرین برگ سفرنامه ی باران این است:که زمین چرکین است
  • به قلم : باران | تو هم یه مهربون باش


    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    .......
    سؤال مبهم تاریخ
    یک امتحان سخت
    باز باران
    خداحافظ دوستای خوبم
    [عناوین آرشیوشده]