باران،باز باران،شیشه پنجره را باران شست،از دل من اما چه کسی نقش ترا خواهد شست

آبان 88 - هوای بارانی
سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
هوای بارانی

ادعای تو

سه شنبه 88 آبان 26 ساعت 12:48 عصر

تمام قصه هایم را امشب برایت میخوانم حتی اگر به قدر یک پلک زدن هم حوصله نداشته باشی....یک لحظه تحمل میکنم نگاهت را و میدانم ممکن است زمان دیگر هیچوقت دلش به حالم نسوزد
هرچه ازین تبسم بی رمق و کمرنگ بگویم کم گفته ام و تو همیشه از من سؤال میکنی ولی یادت نداده اند جوابی که آنقدر خجالتی باشد که جواب نیست

دیگر ساقه های فرسوده ی این درخت آنقدر با این تبر صمیمی شده که  از تکه تکه شدن ترس ندارد و سوختن برایش هیچ عجیب و غریب نیست

من برای تو ...تو برای من....ما برای خوب شدن امروز کمی غصه خوردیم

خورشید با همه ی ادعایش وقت غروب چقدر کم می آورد


 



  • آخرین برگ سفرنامه ی باران این است:که زمین چرکین است
  • به قلم : باران | تو هم یه مهربون باش


    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    .......
    سؤال مبهم تاریخ
    یک امتحان سخت
    باز باران
    خداحافظ دوستای خوبم
    [عناوین آرشیوشده]